نقش سياسى امام سجاد(ع) در عصر اسارت

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) تنها بازمانده مرد از خاندان حسين(ع) است كه بى‏ شك تداوم ‏و بقاى قيام حسينى مرهون تلاش و مجاهدت او است. او اما سرفصل‏هاى مهمترين عملكرد امام زين ‏العابدين(ع) در زمينه حادثه كربلا:

الف. انتقاد شديد از موضع فريبكاران كوفى

مورخان اسلامى نوشته‏ اند كه اسيران آل محمد(ص) را روز دوازدهم محرم وارد كوفه كردند. كوفه براى خاندان وحى شهرى آشنا بود، برخى از بانوان كاروان اسيران همچون زينب(س) روزگارى نه چندان دور، خود بانوى گرانقدر اين شهر بود. اين شهر مدتى مركز حكومت امام على(ع) بود و مردم اين شهر خاندان على(ع) را از ياد نبرده بودند. على ‏بن ‏الحسين را در حالى كه تنى رنجور و آهن و غلى در گردن داشت وارد شهر كوفه نمودند.

على‏ بن‏ الحسين(ع) در سرزنش مردم شهر كوفه چنين فرمود:

مردم، آنكه مرا مى‏ شناسد، مى ‏شناسد. آنكه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من على، فرزند حسين، فرزند على‏ بن ‏ابيطالبم. من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را به غارت بردند و خاندان وى را اسير كردند. من پسر آنم كه در كنار نهر فرات سر بريدند، در حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كاربرده بود. من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگ است.

مردم آيا شما به پدرم نامه ننوشتيد؟ و با او بيعت نكرديد؟ و پيمان نبستيد؟ و فريبش نداديد؟ و به پيكار او برنخاستيد؟ چه زشت‏كارانيد و چه بدانديشه و كرداريد. اگر رسول خدا به شما بگويد: فرزندان من را كشتيد! و حرمت مرا در هم شكستيد! شما از امت من نيستيد، به چه رويى به او خواهيد نگريست؟

سخنان امام سجاد(ع) تحولى شگفت در كوفيان ايجاد كرد و از هر سو بانگ گريه برخاست. مردم يكديگر را سرزنش كردند. سپس على ‏بن‏ الحسين(ع) بر اين نكته تأكيد كرد كه سيرت ما بايد چون سيرت رسول خدا باشد كه نيكوترين سيرت است. مردم كوفه كه مجذوب سخنان حماسى و مخلصانه سيد ساجدان قرار گرفته بودند، فرياد برآوردند كه ما فرمانبردار توايم و از تو نمى ‏بريم و با هر كس كه گويى پيكار مى ‏كنيم و با آنكه خواهى در آشتى به سر مى ‏بريم! يزيد را مى ‏گيريم و از ستمكاران بر تو بيزاريم.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) از موضع سست كوفيان آشنا بود فرمود:

هيهات! اى فريبكاران دغل باز، اى اسيران شهوت و آز. مى ‏خواهيد با من هم كارى كنيد كه با پدرانم كرديد؟ نه به خدا. هنوز زخمى كه زده‏ايد خون فشان است و سينه از داغ مرگ پدر و برادرانم سوزان است. تلخى اين غمها گلوگير و اندوه من تسكين‏ ناپذير است. از شما مى‏ خواهم نه با ما باشيد نه بر ما.

ب. مبارزه با حاكمان اموى

مبارزه با ستم و ستم‏ پيشگان و دفاع از حق مظلومان از جمله مشخصه‏ هاى رهبران آسمانى است. اين ويژگى در سيره تمامى پيشوايان شيعه وجود داشته و آنان در اين راه رنج‏هاى فراوانى را به جان خريدند.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) نيز همچون ديگر مصلحان آسمانى لحظه‏ اى در راه مبارزه با ستم و گناه از پاى ننشست و در مقابل هيچ ستمگرى كرنش نكرد. او در عصر اسارت به خوبى ثابت كرد كه مى‏ توان حتى در مقابل ستم ‏پيشگانى چون ابن‏ زياد و يزيد كه حتّى از ريختن خون چون حسين، ريحانه رسول، ابايى ندارند، ايستاد و حتى كلمه‏ اى كه رنگ ذلّت داشته باشد بر زبان نراند.

اولين رويارويى و برخورد زين ‏العابدين(ع) با حاكمان اموى پس از واقعه كربلا، برخورد و گفتگوى امام با پسر زياد حاكم خيره سر كوفه بود. وقتى اسيران آل محمد(ص) را وارد كاخ ابن ‏زياد نمودند، عبيدالله بن ‏زياد از نام او پرسيد. فرمود من على فرزند حسينم. ابن ‏زياد گفت: مگر خداوند على ‏بن‏ الحسين را نكشت؟ امام على(ع) فرمود: برادرى داشتم كه مردم او را كشتند. پس زياد گفت: خداوند او كشت، امام(ع) فرمود: �اللَّه يتوفى الانفس حين موتها�. استدلال امام(ع) اشاره به اين بوده كه آنها برادرش را كشتند و خداوند او را قبض روح كرد.

ابن ‏زياد كه مست غرور و كينه بود از اين حركت استدلالى سيّد عارفان درمانده گشت و سخت خشم گرفت و دستور داد تا او را بكشند. اين منطق آنان بود كه هر كس در مقابل آنان با شجاعت به افكار و پندارهاى نارواى آنان پاسخ گويد و نقد كند، تهديد به مرگ شود. ولى پسر مرجانه مى ‏بايست دريابد كه على ‏بن ‏الحسين(ع) چونان بزدلان كوفى نبود كه با يك خروش، خويش را ببازد. او با قاطعيت و شجاعت تمام در پاسخ ابن زياد فرمود:

�أ بالقتل تُهِدّدنى؟ أما علمت انّ القتلَ لَنا عادةً و كرامتنا الشَّهادة�؛

آيا من را از مرگ مى ‏ترسانى؟ مگر نمى ‏دانى شهادت ميراث كرامت و افتخار ماست.

نكته مهمى كه در اين گفتگو به چشم مى ‏خورد اولاً قاطعيت و شجاعت و روحيه شهادت‏ طلبى امام سجاد(ع) است و ديگر آگاهى كامل امام سجاد(ع) به نوع پشتوانه فكرى حكومت امويان در جوامع بشرى حكومت‏ها هر اندازه كه توانمند و مقتدر باشند، بى‏ شك نيازمند پشتوانه فلسفى و عقيدتى ‏اند تا تكيه گاه نظام سياسى و اقتصادى آنان بوده و توجيه گر رفتار و مواضع آنها باشد. اين پشتوانه فكرى بر حسب تفاوت جامعه ‏ها مختلف است. بنى ‏اميه نيز براى تخدير افكار مردم و رام ساختن آنان شگردهاى زيادى داشتند كه يكى از راهكارهاى اساسى آنان جبرگرايى بود. در برابر هر كارى تلقين مى‏ نمودند كه اين كار خدا بود كه اينگونه شد و اگر مصلحت خدايى ايجاب نمى ‏كرد اين گونه نمى ‏شد. و اين خود يكى از حربه‏ هاى سياسى آنان براى ظلم و جنايت بود.

امام على ‏بن ‏الحسين(ع) با وقوف و آگاهى كامل به اين نيرنگ سياسى امويان، هم در كاخ ابن زياد و هم در قصر يزيد در شام، به مبارزه با اين پندار فكرى امويان پرداخت و آن را نشانه رفت و با استدلال به آيات قرآن آن را مورد حمله قرار داد.

 

ج. هدايت خلق به رهبران راستين اسلام

شام از هنگامى كه به قلمرو مسلمانان در آمد، تا عصر امام سجاد(ع) تنها حاكمان و فرمانروايان طائفه بنى ‏اميه را در خود ديده بود. مردم اين سرزمين نه محضر پيامبر(ص) را درك كرده بودند و نه روش اصحاب صالح آن حضرت را. شاميان اسلام را در چهره امويان ديده بودند و تنها آنان را بازماندگان و خاندان پيامبر مى ‏دانستند. در عصر حكومت و فرمانروايى چهل ساله معاويه بر ديار شام، بر اين نكته همت شده بود كه مردم شام را در جهل و بى ‏خبرى نگاهدارند.

از اين رو آنان بر خلاف كوفيان تنها همين را مى‏ دانستند كه فردى خارجى به نام �حسين� بر اميرالمؤمنين يزيد!!! شوريده و توسط سپاه خليفه به قتل رسيد و خاندان وى به اسارت گرفته شدند. از اين رو شهر را آراسته و جشن گرفته بودند.

على ‏بن‏ الحسين(ع) در حالى كه غل جامعه برگردن وى آويخته و دست او را با زنجير بسته بودند وارد آن شهر كردند. امام محمد باقر(ع) از پدرش على ‏بن‏ الحسين(ع) روايت مى ‏كند كه حضرت فرمود: �من را بر شترى كه عريان بود و جهازى نداشت سوار كردند و سر مقدس پدرم حسين را بر نيزه‏ اى نصب نموده بودند... با اين وضع وارد دمشق شديم�.

وظيفه خطيرى كه بر دوش امام سجاد(ع) بود آن بود كه در اين شهر با چنين وضعى كه به خود گرفته بود، خاندان وحى و اهل بيت عصمت كه عدل قرآن بودند را به شاميان بى‏ خبر بشناساند تا مردم رهبران حقيقى اسلام را دريابند. شناساندن اين امر كارى بود كه بايد انجام مى ‏شد، به ويژه كه رخدادهاى بعد از پيامبر(ص) سبب خاموش شدن خاندان رسول خدا(ص) در صحنه سياست شده بود. امام زين ‏العابدين(ع) در شام به اين امر همت گمارد هم در برخوردهاى شخصى كه در بين راه و در شام پيش آمد و هم در خطبه معروفش در مسجد اموى شام به معرفى اهل بيت(ع) پرداخت.

 

د. افشاگرى چهره بنى ‏اميه و بيدارى افكار عمومى

بنى ‏اميه چهره واقعى خود را در زير پرده ريا و حيله و نيرنگ و حتى مقدس مآبى، مخفى مى ‏داشتند. شهادت امام حسين(ع) تا حدودى اسرار را بر ملا كرد ولى اسارت امام سجاد(ع) پرده تزوير و رياكارى را از چهره بنى ‏اميه بالازد، و عدم پاى ‏بندى آنان به تعهدهاى و دينى اخلاقى و رسوائيها و فجايع آنها را روشن ساخت.

مورخان اسلامى نوشته‏ اند: كه امام سجاد(ع) را در حالى كه غل و زنجير بر گردن وى نهاده بودند، به قصر يزيد وارد نمودند. او اسيرى سرافراز و آزاده بود كه شكنجه غل جامعه نتوانست وى را به تسليم وا دارد و در اولين گام به هنگام ورود به مجلس يزيد در حالى كه يزيد به شعر حصين ‏بن‏ حمام مرّى تمثل جسته و به شادى پرداخته بود فرمود:

�براى تو قرآن از شعر سزاوارتر است: �ما أصاب من مصيبة فى الارض و لا فى أنفسكم الاّ فى كتابٍ من قبل أن نبرأها انَّ ذلك على اللَّه يسير. لكيلا تأسوا على مافاتكم و لاتفرحوا بما اتاكم و اللَّه لايحبُّ كلَّ مختالٍ فخورٍ�؛ هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما (به شما) نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى است. اين بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به (سبب) آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخر فروشى را دوست ندارد.

استدلال قرآنى سيد عابدان، چون پتكى بود كه بر سر يزيد خود پسند فخر فروش فرود آمد. او سخت خشم گرفت و گفت: پدرت خويشاوندى را بريد و حق مرا نديده گرفت و بر سر قدرت با من به ستيز برخاست. خدا با او آن كرد كه ديدى. امام سجاد(ع) به تمسك به آيه قرآن جواب وى را داد و افزود:

اى پسر معاويه و هند و صخر، پيش از آنكه تو به دنيا بيايى پيغمبرى و حكومت از آن پدر و نياكان من بوده است. در روز بدر و احد و احزاب، پرچم رسول خدا در دست پدر من بود و در همان نبردها پدر تو و جد تو پرچم كافران را در دست داشتند.

آنگاه فرمود: اى يزيد اگر مى‏ دانستى چه كرده ‏اى و بر سر پدر و برادر و عموزاده‏ها و خاندان‏ من چه آورده‏ اى به كوهها مى ‏گريختى و بر ريگها مى‏ خوابيدى و ناله سر مى‏ دادى.سر پدرم حسين فرزند على(ع) پسر فاطمه(س) كه وديعت رسول خدا است، بر در شهر شما آويزان است؟ روز قيامت كه مردمان جمع شوند، تو جز خوارى و پشيمانى نخواهى داشت.

 

ه. منشور جاويد در معرفى اهل بيت(ع)

از درخشانترين صفحات زندگى پيام بر كربلا، سخنان شكننده و افشاگرانه او در مسجد اموى شام است. امام على ‏بن‏ الحسين(ع) در اين سفر و در اين صحنه، در لباس اسارت همان‏ جهاد عظيمى را انجام داد كه حسين ‏بن ‏على(ع) در كربلا در قالب خون و شهادت به انجام رسانده بود. او با يك خطبه، انقلاب شگفتى در قلمرو امپراتورى شام به وجود آورد و تحولى بزرگ در مردم آن سامان كه چهل سال در زير تبليغات مسموم معاويه خو گرفته بودند، ايجاد نمود.

روزى يزيد، خطيب دربارى خود را به منبر فرستاد. او در مذمت و نكوهش على(ع) و حسين(ع) و نيز در مدح معاويه و يزيد سخن گفت. امام على ‏بن‏ الحسين(ع) از ميان جمعيت فرياد بر آورد:

واى بر تو اى خطيب! خشنودى خلق را به خشم خداوند خريدى و جايگاهت را در آتش دوزخ قرار دادى.

نگاه از يزيد خواست تا رخصت دهد بالاى آن چوب برود و سخنى چند كه خشنودى خدا و پاداش براى حاضران را در پى دارد براى مردم بگويد. يزيد على ‏رغم اينكه هيچ‏گونه تمايلى به اين كار نداشت و گفته بود كه اگر آن جوان برفراز منبر رود او و خاندان ابوسفيان را رسوا خواهد كرد، با اصرار مردم به على ‏بن‏ الحسين اجازه سخن داد.

امام سجاد(ع) بر منبر رفت و چنين فرمود:

مردم! خداوند به ما خاندان پيامبر(ص) شش امتياز ارزانى داشته و با هفت فضيلت بر ديگران برترى بخشيده است: شش امتياز ما اين است كه خدا به ما علم، حلم، بخشش و بزرگوارى، فصاحت، شجاعت و محبت مكنون در دلهاى مؤمنان بخشيده است. هفت فضيلت ما اين است كه پيامبر برگزيده خدا از ماست، صدّيق (على ‏بن‏ ابى ‏طالب(ع)) از ما است، جعفر طيّار از ما است. شير خدا و شير رسول او (حمزه سيد الشهداء) از ما است، دو سبط اين امت (حسن و حسين(ع)) از ما است، زهراى بتول (يا مهدى امت) از ما است.

مردم! هر كس مرا مى‏ شناسد كه مى‏ شناسد و كسى كه مرا نمى ‏شناسد خود را به او مى ‏شناسانم. من پسر مكه و منايم، من پسر زمزم و صفايم، من فرزند آن بزرگوارى هستم كه حجرالاسود را با گوشه عبا برداشت، من فرزند بهترين كسى هستم، كه احرام بست و طواف و سعى به جا آورد، منم فرزند بهترين انسان‏ها، منم فرزند كسى كه در شب معراج از مسجدالحرام به مسجدالاقصى برده شد، منم فرزند كسى كه در سير آسمانى به سدرةالمنتهى رسيده، منم پسر كسى كه در سير ملكوتى آنقدر به حق نزديك شد كه رخت به مقام �قاب قوسين او أدنى� كشيد، منم فرزند كسى كه با فرشتگان آسمان نماز گزارد، منم فرزند كسى كه خداوند بزرگ به او وحى كرد، منم فرزند محمد مصطفى، منم فرزند على مرتضى، منم فرزند كسى كه آنقدر با مشركان جنگيد تا زبان به �لا اله الا اللَّه� گشودند، منم فرزند كسى كه در ركاب پيامبر خدا با دو شمشير و دو نيزه جهاد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار با پيامبر بيعت نمود، در بدر و حنين شجاعانه جنگيد، و لحظه ‏اى به خدا كفر نورزيد، من فرزند كسى هستم كه صالح‏ترين مؤمنان، وارث گريه كنندگان (از خشيت خدا)، شكيباترين صابران، بهترين قيام كنندگان از تبار ياسين است. نياى من كسى است كه پشتيبانش جبرئيل، ياورش ميكائيل و خود حامى و پاسدار ناموس مسلمانان بود. او با مارقين (از دين به در رفتگان) و ناكثين (پيمان شكنان) و قاسطين (ستمگران) جنگيد، و با دشمنان كينه‏ توز خدا جهاد كرد. منم پسر برترين فرد قريش كه پيش از همه به پيامبر گرويد و پيشگام همه مسلمانان بود. او دشمن گردنكشان، نابود كننده مشركان، تيرخدايى براى نابودى منافقان، زبان حكمت عابدان، يارى كننده دين خدا، ولّى امر خدا، بوستان حكمت الهى و كانون علم او بود. منم پسر فاطمه زهرا، سرور زنان جهان، منم فرزند خديجه كبرى، من پسر آنم كه او را به ستم به خون كشيدند و سرش را از قفا بريدند. من پسر آنم كه تشنه جان داد و تن او بر خاك كربلا افتاد. عمامه و رداى او را ربودند در حالى كه فرشتگان آسمان در گريه بودند... من پسر آنم كه سرش را بر نيزه نشاندند و زنان او را از عراق به شام به اسيرى بردند....

امام زين ‏العابدين(ع) در معرفى خود كه در حقيقت شناساندن شجرنامه امامت و رسالت بود، آنقدر داد سخن داد كه صداى گريه و ناله مردم بلند شد. يزيد ترسيد يورش برپا شود، به مؤذن دستور داد تا اذان بگويد. مؤذن وقتى به �اشهد انَّ محمداً رسول اللَّه� رسيد، امام از بالاى منبر روبه يزيد كرد و گفت:

آيا محمد(ص) جدِّ من است يا جدِّ تو؟ اگر بگويى جد تو است، دروغ گفته‏ اى و حق را انكار كرده ‏اى، و اگر بگويى جد من است، پس چرا فرزندان او را كشتى؟!.

شاميان حاضر در مسجد كه تحت تاثير تبليغات امويان در غفلت به سر مى‏ بردند و خاندان پيامبرى(ص) را نمى ‏شناختند، با اين خطبه امام سجاد(ع) متوجه واقعيت شدند. به همين دليل در ميانه خطبه يزيد از ادامه آن جلوگيرى كرد و سپس براى كسب وجهه عمومى گناه را به گردن ابن‏ زياد انداخت.

از نكات مهم اين خطبه اين است كه امام سجاد(ع) خود و پدر و خاندانش را فرزندان پيامبر اسلام(ص) ناميد، در حالى كه امويان مى ‏كوشيدند آنها را از ذريه على(ع) دانسته و اجازه ندهند آنها خود را ذريه پيامبر بنامند.

خون امام حسين(ع) و پيام رسانى امام زين ‏العابدين و عقيله بنى ‏هاشم حضرت زينب كبرى(س) چنان امويان را رسوا ساخت كه مجاهد بن جبر يكى از شخصيت‏هاى اسلامى آن روزگار مى ‏گويد: به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند.

 

و. زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا

از جمله راهبردهاى سياسى امام زين ‏العابدين(ع) در عصر خفقان امويان، زنده نگه داشتن ياد و خاطره شهيدان كربلا كه در واقع زنده نگهداشتن فرهنگ شهادت و ايثار بوده، مى‏ باشد. در مناقب ابن‏ شهر آشوب از امام صادق(ع) آمده است كه على ‏بن‏ الحسين(ع) مدَّت بيست سال براى پدرش مى ‏گريست و همين كه براى او سفره غذا مى آوردند و آب و نان را مى ‏ديد، بى ‏اختيار اشك از چشمانش سرازير مى ‏گشت، تا آنجا كه روزى يكى از غلامان امام، آن حضرت را از اين عمل، باز داشت و عرض كرد: مى‏ ترسم از شدت اندوه جان سپارى!. امام زين ‏العابدين(ع) در پاسخ او فرمود: من اندوه خود را به درگاه خداوند مى‏ برم. غم مرا جز او نمى ‏داند و من به او پناه مى ‏برم و آنچه من مى ‏دانم شما نمى ‏دانيد. سپس فرمود: من هر وقت قتلگاه فرزندان فاطمه را به ياد مى ‏آورم، بغض گلويم را مى ‏گيرد و نمى ‏توانم خوددارى كنم.

 

ز. برانگيختن نهضت‏هاى خونخواهى حسينى

بى ‏شك سخنان بيدارگرانه امام سجاد(ع) و حضرت زينب(س) در عصر اسارت، وجدان‏هاى خفته امت اسلام را بيدار ساخت و انگيزه‏ هاى انتقام خواهى و خونخواهى از شهيدان كربلا را در نهاد آنان بارور ساخت تا قيام‏هاى خون خواهان كوفى در قالب جنبش توابين و سپس قيام مختار شكل گرفت. هر چند با توجه به شرايط حساس و بحرانى و خفقان شگفت آن عصر، امام سجاد(ع) در هنگام ظهور آن نهضت‏ها بيان صريحى نداشت ولى نقش سخنرانى ‏هاى امام در كوفه و شام و موضع‏گيرى ‏هاى پنهانى امام(ع) را نبايد ناديده گرفت.
 

موضع‏گيرى ‏هاى قاطع و پر صلابت امام ‏سجاد (عليه السلام) در برابر هشام ‏بن عبدالملك (دهمين خليفه ‏اموى) و عظمت روز افزون امام عليه السلام در ميان مردم، به ويژه در ميان مردم حجاز موجب شد كه هشام به قتل امام سجاد (عليه السلام) كمر بست، برادر او وليد بن عبدالملك، به دستور او آن حضرت را مسموم كرده و به‏ شهادت رساند. آن بزرگوار به جرم دفاع از حيثيت اسلام، و مبارزه با طاغوت‏هاى ‏اموى و مروانى، شهد شهادت نوشيد، چند روز در بستر شهادت آرميده بود، معالجات‏ سودى نبخشيد، او در لحظه آخر عمر همان وصيت پدرش را بازگو كرد و فرمود: هنگامى‏ كه پدرم امام حسين (عليه السلام) شهيد شد، ساعتى قبل مرا به سينه ‏اش چسبانيد و فرمود:

�يا بنى اياك و ظلم من لايجد عليك ناصرا الا الله؛ اى پسر جانم! بپرهيز از ستم‏ كردن بر كسى كه ياورى براى انتقام تو، جز خدا ندارد.� نيز به پسرش امام ‏باقر (عليه السلام) فرمود: پسرم! تو را به همان سخن وصيت مى ‏كنم كه پدرم هنگام شهادت مرا به آن وصيت كرد:

�يا بنى اصبر على الحق و ان كان مرا; اى پسر جان! در راه حق‏ صبور و مقاوم باش گرچه تلخ و رنج ‏آور باشد.�

به اين ترتيب آن امام همام بعد از نهضت عظيم امام حسين (عليه السلام) پس از حدود 35 سال مبارزه به صورت‏هاى گوناگون، در 57 سالگى به لقاءالله پيوست، و با خون سرخ خود پاى نهضت‏ خونين پدرش را امضاء كرد. مرقد مطهرش در قبرستان بقيع قرار دارد.
آن امام بزرگوار در فرازى از صحيفه سجاديه كه از گنجينه‏ هاى بزرگ معارف و عرفان است و از او به يادگار مانده، به درگاه خدا چنين عرض مى ‏كند:

�خدايا! به من دست و نيرويى ده تا بتوانم بر كسانى كه به من ‏ستم مى ‏كنند پيروز شوم، و زبانى عنايت فرما تا در مقام احتجاج و استدلال بر مخالف چيره شوم، و انديشه ‏اى ده تا نيرنگ فكرى دشمن را درهم شكنم، و دست ‏ستمگران را از تعدى و تجاوز كوتاه سازم.�