چرا سوال بیهوده ؟! (طنز)

چرا سوال بیهوده ؟؟؟!!! (طنز )

ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

طنز :(( لاک پشت ها و پیک نیک ))

 لاک پشت ها و پیک نیک !!!

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن...

روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه نوشته

حکایت رودخانه و دیوانه

دیوانه !!!

مردي در كنار رودخانه‌اي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را مي‌شنود و متوجه مي‌شود كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب مي‌پرد و او را نجات مي‌دهد. اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را مي‌شنود و باز به آب مي‌پرد و دو نفر ديگر را نجات مي‌دهد. اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك مي‌خواهند مي‌شنود. او تمام روز را صرف نجات افرادي مي‌كند كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده‌اند غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانه‌اي مردم را يكي يكي به رودخانه مي‌انداخت.

 پادشاه و فقیر !!!

  پادشاه و فقیر !!!

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

دو تا پست جدید

با سلام به بازدید کنندگان عزیز که به نظر میاد تعدادشون کم شده .

خب البته حق دارید چون متاسفانه ایام امتحاناته و نویسندها مشغول درس خوندن هستند . امیدوارم هر چه زودتر امتحانات تموم بشه و وبلاگ دوباره گرم بشه .

این بار برای شما دوتا حکایت خیلی با حال گذاشتم حتما بخونید ، خوشتون میاد...

شراب فروش

شراب فروش

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...
رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود
ما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد

یک حکایت زیبا از جامی

یک حکایت خیلی با حال از جامی .

حتما بخونید خیلی جالبه ...

روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه نوشته

انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج !!!

انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج !!!

روی ادامه مطلب کلیک کنید ...

ادامه نوشته

روز مرد مبارک

سلام به همه آقایون uut

امیدوارم تاحالا هر چقدر امتحان دادید پاس کنید .

بازم به مناسبت روز مرد  یه مطلب دارم  امیدوارم خوشتون بیاد.

راستی ببخشید یادم رفت

*** روز مرد مبارک ***

نقشه جغرافيايي هداياي روز پدر در مقايسه با روز مادر

نقشه جغرافيايي هداياي روز پدر در مقايسه با روز مادر
 
در اين تراكم نقاط هدايا با رنگ سفيد مشخص گرديد است

 

چرا زنان گريه مي كنند؟؟؟؟

یک پسر کوچک از مادرش پرسید:چرا گریه می کنی؟

مادرش به او گفت.......

ادامه نوشته

بهترین راه ابراز عشق

يک روز آموزگار از دانش آموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا مي توانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق ، بيان کنيد؟برخي از دانش آموزان گفتند با بخشيدن عشقشان را معنا مي کنند.برخي «دادن گل و هديه» و «حرف هاي دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند.شماري ديگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي» را راه بيان عشق مي دانند.

در آن بين ، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد: ...

ادامه نوشته

بدون شرح

روزی مردی به گلفروشی رفت تا دسته گلی برای مادرش که 200 کیلومتر از او فاصله داشت سفارش دهد و ان را به دست مادرش برسانند.س از انکه سفارشش را داد در راه بازگشت دختر بچه ای را دید که گوشه خیابان نشسته بود و گریه میکرد.به او نزدیک شد و دلیل گریه اش را از او سوال کرد.دخترک گفت میخواهم شاخه گلی برای مادرم بخرم اما اسکناس کافی ندارم.مرد شاخه گلی برایش خرید و از دخترخواست تا او را برساند.دخترک سوار اتومبیل شد و مرد را به قبرستانی برد و در انجا گل را بر روی یک قبر گذاشت.مرد با دیدن این صحنه به گلفروشی بازگشت و سفارشش را خود به نزد مادرش برد

مراسم تشییع جنازه یکی از همکاران...

یکروز وقتی کارمندان به اداره رسیدند،اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که در آن نوشته بود:

"دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت،شما را به شرکت

در مراسم تشییع جنازه که ساعت۱۰در مقابل ساختمان برگزار می شود دعوت می کنیم"

در ابتدا همه از دریافت خبر مرگ یکی از همکارانشان ناراحت می شوند.

اما پس از اندکی کنجکاو می شوند بدانند کسی که مانع پیشرفت آنها در اداره می شده،که بوده است.

این کنجکاوی تقریبا تمام کارمندان را ساعت۱۰به مقابل ساختمان کشاند.

رفته رفته که جمعیت زیاد می شد هیجان هم بالا می رفت.

همه پیش خود فکر می کردند:

این فرد چه کسی بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟

به هر حال خوب شد که مرد!...

ادامه نوشته

شمع ها...

یکی بود یکی نبود،چهار شمع به آهستگی می سوختند

و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید:

شمع اول گفت:

"من صلح و آرامش هستم،اما هیچ کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد.

من باور دارم که به زودی می میرم..."

 سپس شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد و به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت:

"من ایمان هستم...

 

ادامه نوشته

داستان کوتاه انگلیسی و فارسی

مرگ خانم 45 ساله.....................

ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان جالب:چرا ما همیشه زود قضاوت می کنیم؟!!!!!!!!!

برید ادامه مظلب عزیزان............
ادامه نوشته