روزی مردی به گلفروشی رفت تا دسته گلی برای مادرش که 200 کیلومتر از او فاصله داشت سفارش دهد و ان را به دست مادرش برسانند.س از انکه سفارشش را داد در راه بازگشت دختر بچه ای را دید که گوشه خیابان نشسته بود و گریه میکرد.به او نزدیک شد و دلیل گریه اش را از او سوال کرد.دخترک گفت میخواهم شاخه گلی برای مادرم بخرم اما اسکناس کافی ندارم.مرد شاخه گلی برایش خرید و از دخترخواست تا او را برساند.دخترک سوار اتومبیل شد و مرد را به قبرستانی برد و در انجا گل را بر روی یک قبر گذاشت.مرد با دیدن این صحنه به گلفروشی بازگشت و سفارشش را خود به نزد مادرش برد